قصه ی جالب این زمین گرد...
تویی که مرا دور زدی ..... فردا به خودم خواهی رسید !!!!
حال و روزت دیدنیست
دلتنگیهایم
دکتر شریعتی
مطالب وبلاگ برای هر چه بهتر شدن وبلاگ منو راهنمایی کنید.
ممنون ![]()
تنهایی چه تلخ بود اگر حضور شیرین تو نبود.
و بی کسی چه دشوار می نمود اگر تو جای همه را پر نمی کردی.
ای همه ی دارایی من:
مدعیان رفاقت هریک تا حدی همراه اند.
عده ای تا مرز منفعت
عده ای تا مرز مال
عده ای تا مرز آبرو
و شاید عده ای تا مرز جان و همگان تا مرز این جهان...
تنها تویی که همواره می مانی و تمام نداشته ها را جبرانی ...
امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...
" از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم
تا ساحل چشمان تو تکثیر شدیم
گفتند غروب جمعه خواهی آمد
آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم "
احساس آدم های شکست خورده را دارم ...
خسته ام ...
بیشتر از آنچه که در ظاهر و لبخند های تصنعی ام نشان داده می شود٬ خسته ام ...
کاش میشد هر از گاهی آدم ها به میل خویش گم می شدند ...
دلم می خواهد بروم٬ جایی که هوا برای نفس کشیدن زیاذ باشد و آدم برای دیدن اندک ...
دلگیرم از همه چیز و از هیچ کس ...
خدایا
مرا با دست های خودت و در سایه نگاه خودت و در آغوش و پناه خودت حفظ کن !
خدایا مرا چنان به درگاهت بپذیر که هرگز نافرمانی تو را نکنم و ذهن و دل و دستم را از هرچه خیر و نیکی
است آکنده ساز.
من در پس این خویشتن در بند , خویشتنی آزاده دارم ,
كه در نظر او , رؤیاهایم " نبردی در تاریكی " است .
من كه نوباوه ای خوار و زبونم , چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد كنم ؟
آری , پیش از قربانی كردن تمامی خویشتن های در بند خود ,
یا پیش از آن كه تمامی مردمان , آزاده و رها گردند ،
من چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد توانم كرد ؟
آری , چگونه برگ هایم به نوازش باد , ترانه ی پر كشیدن توانند سرود ,
بی آنكه ریشه هایم در ژرفای تاریكی زمین , فرو روند ؟
و چگونه عقاب جانم در برابر خورشید بال و پر تواند گشود ,
اگر لانه ای را كه به عرق جبین بنا نهاده , برای جوجه ها بر جای ننهد
اینجا دلی پی دلیل می تپد!دلی که فکر میکرد اونم براش میتپه ولی دید که اون یه دیوونه است که دوست داشتن بلد نیست.