تبليغاتX
هادی بلاگ

هادی بلاگ

دلتنگیهایم

قصه ی جالب این زمین گرد...

اینجا زمین است ، زمین گرد است !
تویی که مرا دور زدی ..... فردا به خودم خواهی رسید !!!!
حال و روزت دیدنیست

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1390ساعت 15:26  توسط هادی  | 

رسیدن به قله رفیع معراج تنهایی

خدایا اخلاص، اخلاص. و می دانم ای خدا، می دانم که برای عشق زیستن و برای زیبایی و خیر مطلق بودن، چگونه آدمی را به مطلق می برد. چگونه اخلاص این وجود نسبی را، این موجود حقیقی را که مجموعه ای احتیاج هاست و ضعف ها و انتظارها و ترس هاست مطلق می کند. در برابر بیشمار جاذبه ها و دعوت ها و ضررها و خطرها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تکیه گاهها و امیدها و توفیق ها و شکست ها و شادی ها و غم های همه حقیر که پیرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را برخود می لرزانند و همچون انبوهی از گرگ ها و روباه ها و کرکس ها و کرمها بر مردار وجود ما  ریخته اند با یک خودخواهی عظیم انقلابی که معجره ذکر است و زاده کشف بندگی فروتنانه خویشتن خدایی انسان است.  ناگهان عصیان می کند، عصیانی که با انتخاب تسلیم مطلق به حقیقت مطلق فرا می رسد و از عمق فطرت شعله می کشد. و سپس با تیغ بودا وار بی نیازی و بی پیوندی و تنهایی مجرد می شود و آنگاه از بودا هم فراتر می رود و با دو تازیانه نداشتن و نخواستن همه آن جانواران آدم خوار را از پیرامون انسان بودن خویش می تاراند و آنگاه آزاد، سبکبال، غسل کرده و طاهر، پاک و پارسا، خود شده، و مجرد و رستگار، انسان شده  و بی نیاز، به بلندترین قله رفیع معراج تنهایی می رسد.

دکتر شریعتی



برچسب‌ها: دکتر شریعتی, معراج تنهایی, هادی بخشایش, رسیدن به قله, اخلاص
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 0:11  توسط هادی  | 

زخم های زندگی

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به‌کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم برسبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخندی شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند

صادق هدایت
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 23:53  توسط هادی  | 

نقطه! سر خط

نمی نویسم
می خواهم فقط بخوانم
خواندن به رسم ادب
بازگشت به نقطه صفر
بزرگترین صفر دنیا برای یک نویسنده
برای شکستن چیزی در وجود خودم،
میخوانم و نمی نویسم
گرچه لبریزم از حرف
باید واژه به واژه، از نو عاشق شوم
چه کسی می داند
چه دردیست در آغاز پیله بستن به دور خویش
تنهاتر می شوم
دورتر، آرامتر، بی صدا
تکاپویی در سکوت شروع می شود
و من محتاجم به خورشید
به آینه، به زلال، به بهار
نمی نویسم
اگر بالهایم پرواز را نیاموخته باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 16:28  توسط هادی  | 

بازگشت دوباره

یادش بخیر چه دورانی بود موقع هایی که حرف های دلم رو به صورت شعر ،متن ،عکس یا هر شکل دیگه تو این وبلاگ مینوشتم..آخرین مطلب 21بهمن 88 بود و امروز 30 مرداد 90 هست خیلی خوشحالم که بعد از مدت 2سال دوباره اومدم و مطلب گذاشتم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 19:56  توسط هادی  | 

سلام . امروز اولین روزی هست که من برای وبلاگم می خوام مطلب بنویسم. من این وبلاگ رو تقدیم می کنم به تمام عاشقهای سرزمینم آریایی مان . امیدوارم با ارسال نظرات تان در مورد

مطالب وبلاگ برای هر چه بهتر شدن وبلاگ منو راهنمایی کنید.   ممنون

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 4:46  توسط هادی  | 

مولای من یا صاحب الزمان

مونس تنهایی من مرا در یاب...
ای مونس تنهایی و غم های من ...

تنهایی چه تلخ بود اگر حضور شیرین تو نبود.

و بی کسی چه دشوار می نمود اگر تو جای همه را پر نمی کردی.

ای همه ی دارایی من:

 مدعیان رفاقت هریک تا حدی همراه اند.

عده ای تا مرز منفعت

عده ای تا مرز مال

عده ای تا مرز آبرو

و شاید عده ای تا مرز جان و همگان تا مرز این جهان...

تنها تویی که همواره می مانی و تمام نداشته ها را جبرانی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 22:28  توسط هادی  | 

عکس های love

                 لطفا برای دیدن عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 19:21  توسط هادی  | 

فراموش كردنت...

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !


یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 9:50  توسط هادی  | 

فراق مولایم

Image and video hosting by TinyPic

" از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم 

 تا ساحل چشمان تو تکثیر شدیم

 گفتند غروب جمعه خواهی آمد

    آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 8:32  توسط هادی  | 

حال و روز من در این روزها...

این روزها عجیب دلتنگ و آشفته ام ..

احساس آدم های شکست خورده را دارم ...

خسته ام ...

بیشتر  از آنچه که در ظاهر و لبخند های تصنعی ام نشان داده می شود٬ خسته ام ... 

کاش میشد هر از گاهی آدم ها به میل خویش گم می شدند ...

دلم می خواهد بروم٬ جایی که هوا برای نفس کشیدن زیاذ باشد و آدم برای دیدن اندک ...

دلگیرم از همه چیز و از هیچ کس ...

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 22:31  توسط هادی  | 

خدایا...

خدایا

مرا با دست های خودت و در سایه نگاه خودت و در آغوش و پناه خودت حفظ کن !

خدایا مرا چنان به درگاهت بپذیر که هرگز نافرمانی تو را نکنم و ذهن و دل و دستم را از هرچه خیر و نیکی

است آکنده ساز.

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 22:22  توسط هادی  | 

فراتر از تنهایی من

در پس تنهایی من , تنهایی دورتر  و دست نیافتنی تری وجود دارد .
كسی كه ساكن آنجاست , تنهایی مرا بس پر ازدحام می پندارد ؛ و سكوت مرا لبریز از فریاد و غوغا می بیند .
و من , كه هنوز نا آرام وسرگردانم  , چگونه به آن تنهایی مطلق توانم رسید ؟
نغمه های آن دیار , در گوشم طنین افكن است .
و سایه ی تاریك آن ,  راه را از برابر دیدگانم پنهان میكند .
پس چگونه به سوی آن تنهایی آسمانی راه برم ؟
در پس این دره ها وبلندی ها , جنگل عشق و شیدایی است .
كسی كه ساكن آنجاست , خاموشی مرا تندبادی سهمگین می شمارد , و دلدادگان آن دیار ,
شیفتگی مرا  فریبی بیش نمی دانند .
من كه هنوز نا آرام و سرگردانم , چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسید ؟
من كه هنوز طعم خون در دهان دارم , چگونه آن تنهایی روحانی را درك توانم كرد ؟

من در پس این خویشتن در بند , خویشتنی آزاده دارم ,
كه در نظر او , رؤیاهایم  " نبردی در تاریكی " است .
من كه نوباوه ای خوار و زبونم , چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد كنم ؟
آری , پیش از قربانی كردن تمامی خویشتن های در بند خود ,
یا پیش از آن كه تمامی مردمان , آزاده و رها گردند ،
من چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد توانم كرد ؟
آری , چگونه برگ هایم به نوازش باد , ترانه ی پر كشیدن توانند سرود ,
بی آنكه ریشه هایم در ژرفای تاریكی زمین , فرو روند ؟
و چگونه عقاب جانم در برابر خورشید بال و پر تواند گشود ,
اگر لانه ای را كه به عرق جبین بنا نهاده , برای جوجه ها بر جای ننهد

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 22:14  توسط هادی  | 

تنهایی

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم
 تا دوست را به یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند
طعم توفیق را می چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند
 یاد "تنهایی" را در سرت زنده میكند
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است
" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم...
 

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست
 او جانشین همه نداشتنهاست
 نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است
 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند
 و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد
 تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی
 ای پناهگاه ابدی
 تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی
 
خداوندا
 اگر روزی بشر گردی
 ز حال ما خبر گردی
 پشیمان می شوی از قصه خلقت
 از این بودن از این بدعت
 خداوندا
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
 چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و  از احساس سرشار است
 
+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 21:58  توسط هادی  | 

دل خوش سیری چند...

اینجا دلی پی دلیل می تپد!دلی که فکر میکرد اونم براش میتپه ولی دید که اون یه دیوونه است که دوست داشتن بلد نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 3:7  توسط هادی  |